...

     

کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم

ادامه نوشته

kate ka mnal bom


 


کوچک تر که بودم


فکر می کردم بارون اشک خداست


ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره !!!


دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم


تا بوی خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وفت دلم گرفت


کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم !!!


آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد


حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند


ویا از یاد خدا غافل شدند


همه می گفتند باران رحمت خداست


ولی حس کودکانه من می گفت:


خدا دلش از دست آدما گرفته

ادامه نوشته

...

گل یخ همیشه تنها....


awanda azezi la new dalm

hazaran jar zyatar xraptr bet

natwaniet dalm blet ka xrapet

bo?????????????? nazanm

دریا کنار از خاطره های من تهی ست

دیگه اونجا نمیرم برای لمس خاطراتم

صدایی نیست واب از نفس افتاد موجهای دریا تردید

مرا میشکند گریان به پیشباز خواهم شتافت

زمین هم باران را صدا میکند کنار دریا تنهاتر شده ام

بوی تنهایی تمام انجارا فرا گرفته .....

از من تا خاطرات تو به اندازه ی زمین تا اسمان است

نسیمی هوار را میشکند ... صدایی نیست

اب از نفس افتاده ...زمین باران را صدا میکند

این اخرین باریست که کنار دریا امده ام....

من اینجا نگین ارامشم را گم کرده ام گریه از سر دادم.....

چهره ای از تو در لابه لای موجهای دریا میدم وناگهان صدای

باران رویا زدگی ام را شکست ....

اندیشه نبود ... خاطره نبود ودر اخر فهمیدم که هیچ نبود

نفرین به دریا که همه را برد ... نفرین به زمین که

تهی بود از زمزمه های دوست داشتن ... ونفرین به من که

مرا اینچنین اسیر خاطراتم کرد ....

دیگر کنار دریا نمی روم ...........................

ادامه نوشته

...


شصتانة دنيام خؤش دةوص و

مةردانة لةشةثؤلي رِةنط ياخي دةبم!

كص ثصيخؤشة، وةك كةنيشكة ثايزييةكان

وةك ئاوصنةي بةر هةناسةي بةيانيان

ئصواراني بةتةم بطرص

بابص بابص هةرصز و تاوصري طياني

بداتة ئةلَوةني شيعرص بةلَام شيعرص،

شيعرص بةقةد خؤرنشين و، هةناري سووري مالَةكةم

شوصن رِص ي حةرفة عاشقةكان بص و

بةقةد سةري سةودا سةرو دلَي خؤشم

شوصن سوتان و خؤلَةمصش بص!

ئةي هةورةكة، ئةي باراني بةختةوةري،

سالَانص بةر لةهةنووكة

ثةرِةي رِامانم رِةش كةوة،

لةكوصوة من، رِةوة ئاسكي ئةم حةسرةتانةم بةرِص خةم؟

لةكوصوة من، ثياسةي ئةو عةسرة هاوينةت بيربصنمةوة؟

تؤ بة كؤستمص مؤرةوة، دلَت دةداية دةس ضاو و،

ضاوت دةداية دةس دلَت!

ئةي كةنيشكة، ئةي باراني بةختةوةري، سالَانص بةر لة هةنوكة

دةشص منت نةبيني بص

لةئاثوورةي ئةو ئصوارة خوصن طرتووةدا

وةكو بةذني ئةو ئاوصنة طرفتارةي

هةموو رِؤذص بةخورِةمي هةزار ضةشنة لة عةياري

لةبةر ضاويا، ذصرة ئاوريشمينةكانت هةوا ئةداو

لةبةر تريفةي رِووت بوونةوةدا

رِووت رِووت،

دوو جةمسةري سةر و خوارت نيشان ئةدا

رِووت رِووت، دنكة تووي سةرو رِةشة طياي قةد و

هةتا قةوسي، سةر و تةنطايي قةديشت نيشان ئةدا!

ئاوصنةش وةك كؤترصكي بص ثةرِو بالَ، دةم هةلَدوراو

دةمي وةكو دةمي بةردص قوفلَ دةبوو!

بص دةنط بص دةنط ذةهري لةزةت خوصني دةطرت!

ياران ئةمشةو نةك لةسةر دلَي شةقامص

لةدةربةني كوضةيةكي تار و مارا

لة ذوورصكي مالَةكاني ناو سةقةردا

سةرم نابووة ’، كؤشي طةرمي، قةسيدةيةكي بةهةشتي و

ضاوم بوو بوو بةمةنزلَي ثةروانةي هةورة سثيةكان!

دلَم بوو بوو بةمةنفاي خؤشي و سةعادةت

لصوان لصوي حةسرةتصك بووم، ئةمان حةسرةت

لةخةمي هةزارةي خؤمدا رِوبارص بووم لة طلةيي

تا طلةييم لةو ثةريية غرورةش دةكرد

ئصوارانص وةك – ثيانكا –

بةدةم عةشقي – ئةنريكو – وة ثص دةكةني و

شةثقة ثووشينةكةي سةري، دةناية سةرسةري من و

بؤ ملثصضيش بالَةكاني!

بيرمة ئةوسا لةطةلَ خةندةي هةنارةكاني خؤراوا

من هةناري داوةريوي مةزةكةي خؤم

دةكرد بة دةميةوة و، ئةويش طصلاسي نةرمايي بالَةكاني!

لصوان لصوي حةسرةتصك بووم ئةمان حةسرةت

تورِة بوونم لة تؤفا بوو بةزستانصكي ثير دةضووم

لةو ذةنةرالَانةش ياس بووم

لة ئاسمانةوة هاتوون و، بةلاَم

بةلَام باسي ئةستصرةيان لص مةثرسن!

بةضؤكا دصن كةدةثرسن

ئةم رِةنطانة لةبةر دلَا شيرين ترن

يان ثةرِ و توكي ئةو بالَندة غةريبانةي

مةغريبانص، باز وةك هةلاج

لؤكةي طيانيان دةشصوصنص!

بةضؤكا دصن كةدةثرسن؟

ئةمانة جةستةي شةهيدن، يان كاغةزي دةم رِةشةبا!

لصوان لصوي حةسرةتصك بووم، ئةمان حةسرةت

يةخةم لةخؤم و لةعيشقيش دةدرِي

رِةشة دةبص، موستةحةقي دوورِياني ئةو عومرة بي

دةنا بؤضي غةواري ئصستةي ضيرؤك و

ثةري ئةوساي ئاوي شيعر

طرِ لةباخي عيشقت دةنص و، مالَي غةريبيت خؤش دةكا!

خؤشم ماوم

لةرِووانيني كلك و بالَي، تاووسي ئةم دابرِانة حالَي نابم!

خةجالَةت بي كضي ثايز، ضيت لص نةدزيم

لةتةرز و لاسكي شيعرةوة، تاكؤلارةي ثصكةنين و

هةتا تةرزي مالَ بة مالَي كضةكةشم!

ادامه نوشته

    ...  

 

 مةرط خيانةت لةعيشق ...  

  www.xayal.tk

مةرط خيانةت لة عيشق، تازةبووم بة دوذمني بةرد

تازة من و ئاو خوصن كةوتة، وةضةي طولَةكانمانةوة!

تازة من و جةهةنةميةكاني قةدةر

طولَةكاني برايمان شةرِ سةلامةت!

مةرط خيانةت لة عيشق

ضيت كرد خوا

لةسةرت كةوت، سةماي داسي ناو طولَةكان!

دزينةوةي ضلَة ضلَة رِؤذةكاني خؤشةويستي!

ئاخر خوا هةنوكة من، شاني كام بةرد بةرزكةمةوة؟

ناو لةثي كام قةوزة تةي كةم؟

ئةو بزر و، منيش، منيش هةر ضوونة دةرصكم

خؤم دةدةمة دةس سةرابي جةهةنةم و

سايةي طولَة لاسارةكان دةثشكنم!

لةدلَنيايي دةثرسم و تص دةثةرِم

تص دةثةرِم و هةر هاوارمة

(جاك) وةكو هورمس، بةرمؤدايةك نةتفرِصنص!

ئةلَصن ئةوص

خصوةت طاي درؤ ضةرمطي فيردةوسانة

لانة تةمي حةمامةتي،

شينة شاهؤكاني ئيبليسة!

هةرضةن (جاك) ئصرةش ئةوص ي جاران نةماوة نةء

لصرةش ئيستة، شةيتان بةطولَ و

طولَيش بة شةيتان دةكوذن!

زةحمةتة جاك جارصكي تر، عيشق لصرة بصتة ضرؤ

ئصمةش رِؤذص وةكو جاران

وةك دوو لةشة، شووشةي بةردووش

هصور هصور بكةوينة رِاموسان و

وةلصوي يةك،

ئاونطةكاني يةكتري بخؤينةوة!

تازة مةطةر لةدوورةوة كزةي دلَم

شةوة سثيةكاني دةريا بؤن كةين!

بةجووت بوونص، ثايزي ئةم عومرة تالَة وةبةهار كةين!

جاك تؤ لةكوص ي، شيرين ترين ثياوي دونيا

ئةي قولَ ترين جؤطة خوصني – رِؤز – ة

بلَص ضي بكةم؟

طةر لةجص ي خوا، رِؤزة دةبوو كزةي دلَم

ئصستة هةموو زةرياكانم لةو طولَة ووشكانةي باخضة

بالَايان جوانتر نةدةبوون!

لةئامصز و لةثايزي ئنووسةي خؤم

زياتر لة هيض نةضووناية!

كزةي دلَم، ئصستة رِؤحم

شووشةيةك بؤني كةلَةطةت

دةشكص و دةرِذص و تؤ ووني!

لة كوص ي؟

لةكوص ي؟

لةكوص ي هةر جارص بلَص ي رِؤزة،

 ئةي كضؤلة عةجولةكةي هاورِصم

هةستة هةستة

لةطةلَ ئةوةي مةرط زؤرة

باخؤمان بدةينة كةف و

لةمةلةيةكدا بزربين

لةمةلةيةكدا بزربين

ئاو لة جوواني،

طولَةكانمان سةر دةرنةكةن!

لةطوص رِؤخص ماندووبين

ماسي فصرة، مومارةسةي من و تؤ بص

بلَص ي رِؤزة، هةر جارص بالَةكانت بكةرةوة

تؤ تةماشاي

ئةم كةشتية ئوفتادةيةكة!

سةري ثرِبوو وة لة فرِين

 هةركت و مت

بة سةفةري نيشتيماني ئاو دةضص!

مةرط خيانةت لة عيشق

تازة

تازة من بووم بةدوذمني بةرد

تازة من و ئاو خوين كةوتة،

وةضةي طولَةكانمانةوة

تازة ئصمة

طولَةكاني براييمان شةرِ سةلامةت!
يادطاري  4/8/2010
ادامه نوشته

سارد ......زور سارد

صحرا آماده روشن بود

و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می‌كشید

 

من خود، گرده‌های دشت را بر ارابه‌ئی توفانی در نور دیدم:

این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - كه از روشنائی صحرا

جلوه گرفت]

و در آن هنگام كه خورشید، عبوس و شكسته دل از دشت می گذشت،

آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین كرد.

 

بادی خشمناك، دو لنگه در را بر هم كوفت

و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بویناك باد فرو مرد

و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افكند.

 

ما دیگر به جانب شهر تاریك بازنمی‌گردیم

و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می‌كنم.

***

سپیده‌دمان را دیدم كه بر گرده اسبی سركش، بر دروازه افق به انتظار

ایستاده بود]

و آنگاه، سپیده‌دمان را دیدم كه، نالان و نفس گرفته، از مردمی كه

دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،]

دیاری نا آشنا را راه می پرسید.]

و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست

و سرزمین آنان را، به پستی و تاریكی جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان باز گشتند

و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.

كبوتری از برج كهنه به آسمان ناپیدا پر كشید

و مردی، جنازه كودكی مرده زاد را بر درگاه تاریك نهاد.

 

ما دیگر به جانب شهر سرد بازنمی‌گردیم

و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می‌كنم.

***

خنده‌ها، چون قصیل خشكیده، خش خش مرگ‌آور دارند.

سربازان مست در كوچه‌های بن‌بست عربده می‌كشند

و قحبه‌ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می‌خواند.

 

علف‌های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست

و باران‌های زهر به كاریزهای ویران خواهد ریخت

مرا لحظه‌ئی تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئین‌تن كن:

من به ظلمت گردن نمی نهم

همه جهان را در پیراهن كوچك روشنت خلاصه كرده‌ام و دیگر

به جانب آنان بازنمی‌گردم.
ادامه نوشته

...

 

من فكر می‌كنم

هرگز نبوده  قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

 

احساس می‌كنم

در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌كنم

در هر كنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

***

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در بركه‌های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛

از بركه‌های آینه راهی به من بجو!

***

من فكر می‌كنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می‌كنم

در چشم من

به آبشر اشك سرخگون

خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛

 

احساس می‌كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بیدار باش قافله‌ئی می‌زند جرس.

***

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روح آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستان یاس:

((- آه ای یقین یافته، بازت نمی‌نهم!))

ادامه نوشته

مرغ باران
در تلاش شب که ابر تیره می بارد
روی دریای هراس انگیز

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
می زند بالای هر بام و سرائی موج

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -
می کشد دیوانه واری
در چنین هنگامه
روی گام های کند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.

مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...

ابر می گرید
باد می گردد
و به زیر لب چنین می گوید عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
من به هذیان تب رؤیای خود دارم
گفت و گو با یار دیگر سان
کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.
***
اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت
ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
مرغ باران می زند فریاد:
- عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی؟
یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گوئی؟
احمد شاملو,اشعار احمد شاملو,شعر احمد شاملو,اس ام اس احمد شاملو,اس ام اس ادبي
ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.
***
رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.
وپس نجوای آرامش
سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند...

مرغ باران می دهد آواز:
- ای شبگرد!
از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه نجوا می کند عابر:
- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر
رهگذار مقصد فردای خویشم من...
ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان
که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست
خورد و خفتی نیست بی مقصود.
می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:
می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.
لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر
که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را
در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا
تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،
مانده با دندانش ایا طعم دیگر سان
از تلاش بوسه ئی خونین
که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زندگی داده ست؟

***********************************************
مرغ مسکین! زندگی زیباست ...
من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!

يادگاری 3|8|2010

ادامه نوشته