pe6awah@yahoo.com

 
 نام و نام خانوادگی: علی صادقی
 تاریخ تولد: 14 آذر 1359
 محل تولد: بیمارستان طرفه تهران
 مدرک تحصیلی: فوق دیپلم کامپیوتر
 ساکن: خیابان شریعتی تهران
 …………….
 علی صادقی متولد 14 آذر 59 است و در بیمارستان طرفه تهران متولد شده است. پدرش تراشکار و مادرش خانه دار است یک خواهر کوچکتر و یک برادر بزرگتر از خودش دارد.
 بیوگرافی هنری وی شامل اثار زیر می باشد:
 آفتاب عالم تاب، فرزندان ایران، تابستانه پاییزه زمستانه، دردسر والدین، پشت کنکوری ها، کوچه اقاقیا، هوو، خانه به دوش، ترش و شیرین، تیغ زن، …
 با مجموعه آفتاب عالم تاب ساخته امیر سماواتی و مازیار حبیبی نیا وارد عرصه ی سینما شد.
 اصلاً اهل فوتبال نیست و بین سازها به گیتار برقی بیشتر علاقه دارد.
 خود او کار کوچه ی اقاقیااش را بیشتر از بقیه دوست دارد.
 بزرگترین آرزوی وی این است که آخر و عاقبتش به خیر باشد.
 ایده ی وی در زندگی این است که یک مزرعه داشته باشد در استرالیا با گاو :)))
 خوبی اخلاق وی این است که دروغ در کارش نیست. بدی اخلاقش هم اینه که خیلی رک است.
 در زندگی بیشتر ازموسیقی گوش دادن لذت می برد.
 کارتون مورد علاقه علی صادقی در دوران کودکی یه کارتون عروسکی به نام ارگ و جیرجیر. بن و سباستین، گامبا (یه موش بود که خونه شود گم کرده بود) یونیکو اسب شاخداراست.
 …………….
 فیلم‌شناسی:
 * پیک نیک در جنگ (سیدرحیم حسینی، 1383)
 * هشت پا (علیرضا داودنژاد، 1383)
 * هوو (علیرضا داودنژاد، 1384)
 * اگه میتونی منو بگیر (شاهد احمدلو، 1385)
 * تیغ زن (علیرضا داودنژاد، 1385)
 * حركت اول
 *چپ دست (۱۳۸۴)
 *پیک نیک در میدان جنگ (۱۳۸۳)
 *آقا (۱۳۸۲)
 *روایت سه گانه (اپیزود دوم، شوخی‌های خدا) (۱۳۸۲)
 
 مجموعه های تلویزیونی:
 * آفتاب عالم تاب
 * کوچه اقاقیا (رضا عطاران)
 * پشت کنکوری ها (پریسا بخت آور)
 * خانه به دوش (رضا عطاران)
 * متهم گریخت (رضا عطاران)
 *3 در 4 ( مجيد صالحي )

 


Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 2  عکس های علی صادقی – جدید  

pe6awah@yahoo.com


.
Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 7  عکس های علی صادقی – جدید  

بعد از ظهر سگی سگی, بیوگرافی علی صادقی 

Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 9  عکس های علی صادقی – جدید  

pe6awah@yahoo.com


.
Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 11  عکس های علی صادقی – جدید  

pe6awah@yahoo.com


.
Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 1  عکس های علی صادقی – جدید

pe6awah@yahoo.com

Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 3  عکس های علی صادقی – جدید  

pe6awah@yahoo.com

Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 4  عکس های علی صادقی – جدید  

pe6awah@yahoo.com

Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 5  عکس های علی صادقی – جدید  

pe6awah@yahoo.com

Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 8  عکس های علی صادقی – جدید  

Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 10  عکس های علی صادقی – جدید  

Ali sadeghi Jalalposter Jalalpic funpatugh com%20 6  عکس های علی صادقی – جدید  

pe6awah@yahoo.com


 

دلم تنگته

موزیک ویدئوی جدید معین با نام دلم تنگته


با حس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته
پر از عشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته

گله بی گلایه بدون کنایه دلم تنگته
پر از فکر رنگی یه جور قشنگی دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و
همه دل پریشه

دلم تنگ تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن
دلم تنگ تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن
من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمای نمناک تر و ابری و پاک دلم تنگته

ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته
دلم تنگته


یه شب شد هزار شب که دل غنچه ما قرار بود وا شه
تو که نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه

چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کی کدوم روز من و با تمام دلت می پذیری

من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمای نمناک تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته

ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته
دلم تنگته
ادامه نوشته

شب يلدا مبارك


پبشینهٔ جشن
یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. بسیاری بر این باورند که ریشهٔ پاس‌داشت شب چله میراث قوم کاسپیان‌ است. کاسپ‌ها از اولین اقوام آریایی هستند که وارد ایران شدند.ان‌ها مردمانی با چشم‌های کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گیلان امروزی سکنی گزیدند و پس از چندی به نقاط دیگر ایران مهاجرت کردند. کاسپ‌ها قوم نیرومندی بودند و تمدن توانمندی را پایه‌گذاری کردند. از جمله تمدن‌های آبی (Hydraulic Civilizations) که می‌توان از زیگورات چغازنبیل، آسیاب‌ها و قنات‌های دزفول و شوشتر به‌عنوان آثار باقی‌مانده از تمدن کاسپ‌ها نام برد.
هم‌چنین پل‌های بسیاری با نام آناهیتا در سراسر ایران ساختند و با ساخت چهارتاقی‌هایی توانستند انحراف ۲۳ درجهٔ مدار زمین در گردش به دور خورشید را اندازه‌گیری کنند. کاسپ‌ها با استفاده از این ابزار به تقویمی دقیق دست یافتند و دریافتند که پس از آخرین شب پاییز بر طول روزها اندک‌اندک افزوده شده و از طول شب‌های سرد کاسته می‌شود.
این جشن در ماه پارسی «دی» (تولد دوباره خورشید) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده‌است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. واژهٔ روز (DAY) در زبان انگلیسی (که همریشه با زبانهای کهن آریایی است) نیز از نام این ماه برگرفته شده‌است. نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند.

روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی و اهریمن بر زمین. هنگام توسعهٔ آیین مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زایش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار می‌شده‌است و پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌خصوص در میان رومیان نفوذ کرده بود هم‌چنان باقی ماند اما با آمدن دين جديد رنگ نباخت

تا سال ٣٥٠ ميلادی تمام فرقه‌های مختلف مسيحيت متفق‌القول روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح می‌دانستند وليکن نفوذ آيين مهر کليسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عيسی مسيح را مطابق با تولد مهر يا ميترا قرار دهد تا از التقاط اين دو مناسبت نفوذ بيشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگ‌ترين جشن آيين مهر را در خود حل کنند. با قدرتمند شدن کليسای رم و پس از گذشت زمان، فرقه‌های ديگر مسيحيت به اين سمت و سو گرويدند. ليکن هنوز کليسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح می‌دانند.

آن‌چه از نظر پژوهشگران مسلم است اين است که ٢١ يا ٢٥ دسامبر با توجه به اشاره‌های انجيل به فصل زراعت و اعتدال هوا و هم‌چنين تاريخ دوران اوليه‌ی مسيحيت ، روز ميلاد عيسی مسيح نيست و نفوذ آيين مهر در رسوم کليسا نيز غيرقابل‌انکار است. نخستين مايه‌های جشن کريسمس وايلانوت ميراث و هديه‌ی ايران کهن به جهانيان است که خود تا به امروز در زنده‌نگه‌داشتن آن کوشيده‌است.
ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می‌کردند.آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و «میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را «میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می‌کردند.آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و «میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را «میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.
ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌شدن خورشید می‌نشستند. برخی در مهرابه‌ها (نیایشگاه‌های پیروان آیین مهر) به نیایش مشغول می‌شدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شبهنگام دعایی به نام «نی ید» را می‌خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده‌است.
روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود (خرمدینان , این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند). در این روز عمدتاً به این لحاظ از کار دست می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی کردن شوند که میترائیسم ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد.

ریشه واژه یلدا

واژه «یلدا» واژه ایست برگرفته از زبان سریانی (که از لهجه های متداول زبان «آرامی» است) به معنای تولد. زبان «آرامی» یکی از زبان های رایج در منطقه خاورمیانه و زبان اصلی نگارش کتب عهد جدید مسیحیان بوده است. (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده , وارد زبان پارسی شده است).

تأثیر یلدا در جشن‌های دیگر اقوام

برخی مورخان معتقدند که بیشتر رسوم دین مسیحیت از مهرپرستی(خورشید پرستی) و یا میتراییسم برگرفته شده‌است. مانند تولد مسیح در یک آغل که که به گفته آنها برگرفته شده از تولد میترا در غار است و همچنین شب میلاد مسیح که مصادف با یلدا می‌باشد , و همچنین درخت سرو و کاج که در آیین مهر با ستاره‌ای بر فرازش تزیین می‌شد. (ستاره نشانه ایست که بازرگانان را راهنمایی می‌کند تا به میترا در غار برسند - درخت سرو را از این روی دوست داشتند که نماد آزادگی و مقاومت در برابر تاریکی بود که آثارش را در ادبیات فارسی می‌توانیم به وفور بیابیم - درخت کاج از این روی در کشورهای اروپایی مرسوم شد که محیط طبیعی آنها برای رویش کاج بهتر بود). مورد دیگر شباهت کلاه بابانوئل با کلاهی شبیه کلاه موبدان آیین مهر است.

البته آن طور که از متون مقدس مسیحیان (کتاب مقدس : عهد جدید) برمی آید، تولد عیسای مسیح در یکی از اعتدالین (اعتدال بهاری یا پاییزی) صورت گرفته است و نه در زمستان.(چنانکه در «انجیل» آمده است که در زمان تولد مسیح «چوپانان گله های خود را به چرا می بردند») همانگونه که مورخین قرون اولیه انتشار مسیحیت روایت می کنند، تغییر تاریخ جشن میلاد مسیح(کریسمس) و انطباق آن بر سالروز تولد میترا، توسط کنستانتین کبیر و به مشاورت کلیسا، به منظور جایگزین نمودن آن با جشن انقلاب زمستانی یا زادروز خورشید بوده است.

در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌شدن خورشید»، مصادف با شب چله، برگزار می‌شده‌است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲ روز، به نشانهٔ ۱۲ ماه سال خورشیدی، به جشن و پای‌کوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی می‌داشتند. هم‌چنین از ۱۲ برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده می‌نمودند که نشانهٔ پایان سال و آغاز سال نو بوده‌است.

در یونان قدیم نیز , اولین روز زمستان روز بزرگ‌داشت خداوند خورشید بوده‌است و آن را خورشید شکست‌ ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، می‌نامیدند(که از ریشهٔ کلمهٔ ناتال که در بالا اشاره شد برگرفته شده‌است و معنی اش , میلاد و تولد است). ریشه‌های یلدا در جشن دیگر مرسوم در یونان نیز باقی مانده‌است از مهم‌ترین این جشن‌های می‌توان به جشن ساتورن اشاره کرد.

در قسمت‌هایی از روسیه‌ی جنوبی , هم‌اکنون جشن‌های مشابهی به‌مناسبت چله برگزار می‌کنند. این آیین‌ها شباهت بسیاری با مراسم شب چله دارد. پختن نان شیرینی محلی به صورت موجودات زنده، بازی‌های محلی گوناگون، کشت و بذر پاشی به صورت تمثیلی و باز سازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجره‌ها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به محوطه حیاط، ترانه خوانی و رقص و آواز و مهم تر از همه قربانی کردن جانوران از آیین‌های ویژه این جشن بوده و هست. یکی دیگر از آیین‌های شب‌های جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیین‌ها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به چشم می‌خورند که نشان از همانندی جشن یلدا در ایران و روسیه دارند.


یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار می‌کنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند.

آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل گشا می‌خورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند می‌گذرانند و در خانواده‌های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.

نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک هستند نیز سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شود و از آن با نام «خرم روز» (خره روز) یاد می‌گردد و آیین‌هایی ویژه در آن روز برگذار می‌شود. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستان هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است.
جشن یلدا و عادات مرسوم در ایران
در آیین کهن , بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همهٔ برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی یکسان بودند(صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد). جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود.‎شود.
متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرتر‌ها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه‌ها که اکثراً کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می‌شوند که انسان‌ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می‌کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می‌دهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشیدند در شب. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچه‌ای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود است. حافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر , گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمولترین خوراکی‌های موجود در ابن استان هاست.


در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است.

در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می‌دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولاً گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می‌خورند.

در گیلان هندوانه را حتما فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اطاق می‌گذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در .... کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل)

مردم کرمان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.

http://www.dordone.com/news_cats_1.html 

ادامه نوشته


تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکمX شعر های عاشقانه فریدون مشیری X شعر های عاشقانه مخصوص اس ام اس X شعر های فریدون مشیری X شعر های فوق العاده زیبا از فریدون مشیری X شعر های کوتاه فریدون مشیری X شعر های ناز X شعرهای فریدون مشیری X شعرهای مریم حیدر زاده X
دیدم که هنوز عاشقم آه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

گفتم دل را به پند درمان کنمش
جان را به کمند سر به فرمان کنمش
این شعله چگونه از دلم سر نکشد
وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت
ای جان به لب آمده از تو گریخت
با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت
با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه اینان نه دل
که گِل بوده ست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

هیچ و باد است جهان
گفتی و باور کردی
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جانِ نو، خورشیدوار

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ایکاش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

ادامه نوشته

هـــی کـــافـــه چـــی!

دستـــور بــده

سیـــگــار بیـاورنــد

... و پاســور هـــم...

و مـــردهـا را دور میــز مــن جمـع کــن! ...

بگــو بنــوازنــد........
.
.
.
شایـــد غیرتــی شـــد و بــرگشت!!




یکــ فنجآن چاے داغ

وَ نگاهِ خیره اَمــ به آن

که عرق بــِ چهره فنجآن نشانده!

از این چاےِ داغ همــ کمترے آیا؟

که حتے ضجه هایمــ نیز مانعتــ نشد

چه رسد به عرقِ شرم کردنتـــ از هُرمــِ نگاهم!!!




دل درد گرفته ام از بـس فنـجان های قهوه را سر کـشـيده ام

و تو

ته هيـچـکدام نـبـودی




میخواهم قهوه بخورم

تلخ است

لطفا کمی به فنجانم نگاه کن

ما همیشه به اندازه ی

یک فنجان چای شیرین وقت داشتیم

ولی ...

هیچ گاه حرفی جــز

تلخی جدایی ها نزدیم !!!ـ




دارم با نبودنـَتـــ کنار مے آیـَم

فقط

با بودنـَتــ کنارَش

کنار نمے آید دلـَمـ



درد ، مرا انتخاب کرد

من ، تــــو را

تـــــو ، رفتن را
...


آسوده برو ! دلواپس نباش

من و درد و یـــــــادت تا ابـــــــد با هم هستیم
دلم خيلي گرفته ... !

دلم به اندازه دنيا گرفته ...!

انگار كه دلم مث آسمون ابريه ... ميخواد بباره اما نميدونم كي و كجا ؟! ... خسته شدم !

هيچكس نفهميد چي تو دلم ميگذره ... هيچكس تنهايي منو حس نكرد ...!؟


   

     اي روزگار ... منم مث تو مات اين قصه ام ...من از عشق بارون به دريا زدم ...

تو از هر مسيري بري ، ميرسي ... تو از هر دري بگذري ،ميگذري ؟!     دعا ميكنم تا اجابت بشه ! 

ادامه نوشته

"خانه دوست كجاست؟"

در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست।"

 

ادامه نوشته

::: ندای آغاز :::

 http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/5.jpg

::: ندای آغاز :::

کفش هایم کو
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد بوی هجرت می آید بالش من پر آواز؛ پر چلچله ها ست صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت من به اندازه یک ابر دلم میگیرد وقتی از پنجره می بینم حوری دختر بالغ همسایه پای کمیابترین نارون روی زمین فقه می خواند چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند یک نفر باز صدا زد : سهراب کفش هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pic/0033.jpg


اهل کاشانم

روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستانی ، بهتر از آب روان .
*****
و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه


اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستانی ، بهتر از آب روان .
*****
و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .
*****
من مسلمانم .
قبله ام یک گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده من .
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .
سنگ از پشت نمازم پیداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را ، پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج .
*****
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست .
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر
حجر الاسود من روشنی باغچه است .
*****
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود .
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است .
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .
*****
اهل کاشانم .
نسبم شاید برسد .
به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد .
****
پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است .
پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،
مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .
مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟
من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
*****
پدرم نقاشی می کرد .
تار هم می ساخت ، تار هم می زد .
خط خوبی هم داشت

ادامه نوشته

چارلي

نامه چارلي چاپلين به دخترش جعلي از آب در آمد!!!

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی‌شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می‌خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می‌آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می‌گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است.

ادامه نوشته

له يادى صادق هدايت

مزار صادق هدایت در گورستان پرلاشز پاریس

به «صادق خان» 

 

«تو را با دم چه کار؟ خرَد مرد مرگ بوسیده

                                      این کج اندیشان را به «نفس» شان هِل،

این برگشته بخت زندانیان «گجسته دژ» خویشتن را!

                                      «نابغه ی لاله عبّاسی ها» را چه کارشان؟

که ندارد دیدگان بی نگرشان دیدن، توان

                                       مگر پست «صورتک» های رخ نشان!»

***

بازگشت؛ کاش خنکای آن لبخند آشنا نبود

                                     کاین مانده جان به پیکان اخگری سوخته بود

چشم از آتش برکشیدم، خنده کرد.

                               «آری، خنده برای تو پای بست است، که رهایی

                                                                    ولی گرفتار مرغک را خوشی به چه بهایی؟

مگر خود به گیتی خنده دیدی؟

                     تنها خنداندی این کسان و گریستی بر پلیدی دوران:

 این باغ بیهُده ی بی شاخ و بر

                           بربگو، «مگر گریستن» را نوشته اند بر ما مگر؟!»

دزدید آن خنده بی نشان.

***

می دانم، چون می شناسمت،

                     نیکزاد چهره ی پهنه ی اندیشه

                                          که تاج آزادی بر سر نهادیش:

                                                               - این سرزمین گهربار دُر فشان-

«  و کنون غنوده ای به بخشی از آن خاک بی نشان

                                                ای نشان از بی نشان دهنده ی آن هستی سزا

که به رخ کشاندی و نیافتند

                   که نمودی و نساختند، آن نکو گیتی ِ جهانی را

که دیگران را انگاریدنش چه بسا جان گزا

                                  که مگر توانند زیند زندگانی را؟

و دیگرانشان را جان فرسا،

                      آنان که  بزرگ برادران ِ کشته کودکانند

                                               و از این خویش کُشی، چه سان در خوشی!»

***

« آری، ما نادان دست آویزان آنانیم،

                                همانان که نتابند سخن را

چه، ویران می سازد

                   «ویرانه» های آباد نمایانده ی روزگاران کهن را

                                                        - زندان های برافراشته ی از مردمان انباشته-

و تو پای از این پستی پس کشیدی؛

                         صد افسوس که نخواهند، شناختن آن یگانه ی بی سان

چه خشک اندیشی آنان را راهی نیست،

                                         مگر به دور مرزهای پندار

                                                               که آنان را مگر این نیست توان.

***

گفتم:« فسوس، در نمی یابی افسوس ِ مرا از زدن یادت به سنگ»

                                                                           چهره، خنده شد!

« تو را و خنده بر آزار «ولگرد سگ»؟

                             ندیده بودم، کور بوف پهنه ی خرَد!»

                                                                     رخ به دیده شست.

***

همو، یگانه تیمارخور درد بینوا اسبان:

                             که می کِشند کاروان لکاته های این جهانی را

پشتشان از کوبه های تازیانه ی نامردمان سرخ،

                                               و سرشان چونان زبانشان سبز،

                                                                                 آنگاه که بریده نبودند!

***

و تو خود گشودی آن شیر را و

                       خنده زدی به واپسین تپش ها به گاه ِ ایست،

« که تو ای ناتوان بنده ی آزارهای زیست

                                      خویشتن کشی به از دم کشیست»

و افسانه رخ گشود:

              برترین داستانی که سرودی،

                               که یگانه بازیگرش خود تو بودی،

                                                          آن دیده ی بینا، آن خنده گیرا.

در هر کجاست تنها نام تو بر لبان،

                      حتا بر لبان دشمنان به خون تشنه ات روان،

چه مگر توانند

           از کنار سترگ پیکره ای چون تو خزیدن،

                                                         و تو را ندیدن؟

دیگر همگان دریافته اند که نخواهند توانست زدودن،

                                                  نام آن یگانه درد خور ِ دم آورندگان

                                                                        که او برگزیده است زان  ِ خود «جاودان».

کاش می دیدی ای یگانه پدر داستان

                         که هر آن کس که بدو دل بست دارد،

                                                  دست کودکان تو در دست دارد

و بوف تو آنست که نه در ویرانه ها

                                  که در بُن این خانه ها

                                                   بگزیده سخت کنام،

                                                                   خانه های «مردم» نام.

هر چند دانم که اندوهخواری،

                          به شب و روز،

                                      اندوه این بی کسان،

                                                        آنانی که نیافته اندت هنوز.

***

ولی تو آفریدی، همه چیز را در آن قلمدان

                                       - بر بید فراز شده نیلوفر-

که خویشتن توست در آن جاودان

                                      که از آسمان فرا کشیدی سر

تا آن جایگاه دگر:

                  «جاودان شدن در هنر»!

***

تو را با دم چه راز؟

                که «مرگ» به چونان شکوه و ناز،

                                            تو را کشیده به آغوش پر نیاز،

                                                                              بالنده، در فراز!

***

پیشکش به او که خندان گرید. 

صادقی که من می شناسم

www.xayal.tk

pe6awah@yahoo.com

www.facebook.com/peshawa.haedary

ادامه نوشته

و عشق، تنها عشق


نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
«چه سیب های قشنگی!
حیات نشئۀ تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال
و عشق، تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
- و نوش داروی اندوه؟
- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

و حال، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

     - چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
     - چقدر هم تنها!
     - خیال می کنم
     دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
     - دچار یعنی
     - عاشق.
     - و فکر کن که چه تنهاست
     اگر که ماهی کوچک، دچار آبی بیکران باشد.
     - چه فکر نازک غمناکی!
     -و غم تبسم پوشیدۀ نگاه گیاه است.
     و غم اشارۀ محوی به رد وحدت اشیاست.

ادامه نوشته