ته نها

لطفا به من عشق تعارف نکنید !
سیرم
من به تنهایی کنار ساحل قدم میزنم
به تنهایی به دیدن غروب میروم
به تنهایی تنها میمانم!
عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس موش های صحرایی
من شکستم ، دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم ، دستم برید ! از فردا خودم را گچ میگیرم
شاید دیگر هرگز پرواز نکنم اما هرگز زمین نمیخورم
شاید نخندم اما گریه هم نمیکنم
شاید جاودانه نشوم ! اما آسوده میمیرم
فردا قلبم را از جا میکنم ، چالش میکنم زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر
شما هم میتوانید در مراسم تدفینش شرکت کنید
فقط لطفا قلبم را ندزدید
من عاشق نمیشوم
حتی به قیمت پوسیدن ...!
www.xayal.tk www.xayal.tk www.xayal.tk
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند شادی،غم،غرور،عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره راترک کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست به او گفت، آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه،من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو و جود ندارد.
پس عشق از غرور خواست که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای من را کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود،پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم، غم با صدای غم آلود گفت: آه ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید، آب هر لحظه بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را به داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد و وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت . عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟
علم پاسخ داد: زمان، عشق با تعجب گفت: زمان! اما چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است.
عمری گذشت تا باورمان شد
آنچه باد می برد ما بودیم.