ته نهایی
بی تاب می روم
تا شهر عشق و نور
آن دور های دور
آنجا که جز وفا
در سر نباشدم
جز یار مهربان
در بر نباشدم
ای چره آتشین !
در رهگذار عشق
همراه من بیا
مگذارم اینچنین
تنها به کار عشق
همراه من بیا
دیگر کنون فراق
آواز میدهد :
« هنگام رفتن است »
راز نهان دل
چون نشنود کسی
راهش نهفتن است
آری
حدیث دل
ناگفته می روم
از شهر
با دلی
آشفته می روم
من میروم دگر
تا کی دلم مگر
از رنگ خون شود
دنیای بیش و کم
در پشت سر نهم
تا دل به دشت غم
غرق جنون شود
حال ای امید جان
دیوانه ام بخوان
دیوانه ام بخوان
www.xayal.tk www.xayal.tk www.xayal.tk
می نشینم لب رود با دلی خسته ز فریاد و سرود خسته از بود و نبود کنج آسایش ما را بنگر! که جز آواز غزل گونه آب ، - که ز تنهایی عشق قصه ام می گوید - یا بجز دست نوازشگر باد ، - که مرا اشک ز رخ می شوید - همدمی نیست مرا محرمی نیست مرا