در بازی تقديرِ خود روزی
تلخ و غریب و خسته می بازم
بی آنکه عشقت سهمِ من باشد
با دردهایِ خویش می سازم

شاید شبی چشم مرا در خواب
از غصه می بینی که می گرید
روزی گِره می خورد با چَشمت
این چَشم غمگینی که می گرید

فردا از اینجا می روم، تا تو
آسوده خاطر گردی و آرام
شاید نَرَنجاند دلت را باز
این عاشق افسرده ی ناکام

من می روم تا قلب و احساست
قدری نصیب دیگران باشد
حتی اگر لبخندهایت هم
محض فریبِ دیگران باشد

هر گوشه از این خاک، خوب من!
می شد کنارت خانه ای نو ساخت
هر قدر هم بد بودی و بی رحم
می شد تحمل کرد و با تو ساخت

بر دل نگیری این مزاحی بود
تا تو بدانی دوستت دارم
حتی اگر با صد بهانه باز
با من نَمانی، دوستت دارم

دیدی همه گفتند با تندی
من حق ندارم عاشقت باشم
می خواستم ثابت کنم این را:
من می توانم لایقَت باشم

می خواستم هر چه قشنگی بود
با عشق خود در پای تو ریزم
از شادی خود بگذرم اما
با قلبِ پاکِ تو در آمیزم

هرگز نمی خواهم که بر خاکم
چشمانِ پاکت خیسِ غم باشد
می ترسم آخر هم دلِ تنگم
در پیش احساسِ تو کم باشد...


ئه م روژانه روژگه لیکی گه لیک سه یرن.......سه یرتر له و ئاواتانه ي كه تا ئه و جيگایه ی خه یال تاوی روشتنی پیده مینیت که گه ر واق بمینیته وه له رامان ته نها و به ته نها نادیاری تیایدا ده ور ده بینیت..ده وریکی سه یر...زور سه یر.. وه ک شانوکاریکی سه رشیت که بو ئه وه ى ده وره كه ى جوانتر بگیزیت هه ر به ده ستان قه ز خوی مه ستی مه ست ده کات..مه ستتر له و ده رویشانه ی که بی ئاگا و به ئاگاداری من وتو خه ریکی وه صفی خودان و له گه ل ئه وه ش نه مايش بو من و تو ده كه ن...سه يرن روژه کانی..من زور سه ير...