اسیر

تو را میخواهم و دانم هرگز
به کام دل در اغوشت نگیرم
توئی ان اسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد وتیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندادن خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندان بان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندان بان بخواهد
دگر از بهر پروازم قفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر میکنم اواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم

اگر ای اسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
زمن بگذر که من مرغی اسیرم

من ان شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاومشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را




خانه متروک

دانم اکنون از ان خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان میدود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در ان باغم و درد

بینم انجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده اسان

دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته پیر
بر سر نقش گل های قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر

پنجره باز و در سایه ان
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانه در
اب گلدان به اخر رسیده

گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم میگذارد
شمع در اخرین شعله خویش
ره به سوی عدم می سپارد

دانم اکنون کر ان خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته و جان پریشان
می سپارم ره ارزو را
یا من شعر و دلدار من شعر
میروم تا بدست اورم او را




دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد میبرم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب اب نقره فام
ان بالهای نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در ان سوی اسمان
گوئی میان مجمری از خون نشسته بود
میرفت روز و خیره در اندیشه ئی غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

چیستم من زاده یک شام لذتباز

ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری

pe6awah@yahoo.com

www.xayal.tk

www.facebook.com/peshawa.haedary

21/2/2011